تبليغاتX
و خواستم بزرگ شوم...
خاطرات
باران بود و شور و شوق آسمان ، قطره ها می آمدند و صورت من و تو را نوازش می دادند اما چه سرد بود دل های ما هر دو ساکت و خاموش یکی ناراحت یکی بی رمق یکی خسته از گذشت های بی پایان یکی گریزان از هرچه هست و نیست یکی عاشق و یکی بی تفاوت. اما باز هم باران می بارید باز هم آسمان می خندید ،چگونه می خندید وقتی از سرنوشت شومی چون شرنوشت ما آگاه بود؟
 تو می خواستی بخندی می خواستی باشی اما من گاه و بی گاه فراری ...
هیچگاه نخندیدم که نکند شاید بگویی آری او هم دل دارد .
تو هیچ گاه معنای حرفم را درک نکردی هیچگاه پایبند نبودی به هر آنچه هست و باید باشد.
آسمان می خندید قطره ها ما را خیس خیس کردند من برف زمستان بودم شاید باران با ارزش ترم می کرد اما برای تغییر نیاز به گرما بود تو با گرمایت اطراف را گرم می کردی اما هیچ گاه نمی دانستی چگونه مرا گرم کنی.
باد می وزید باران تند تر شد به پناهگاه عشق رفتیم و من نا آرام تر شدم تو غمگین شدی اخم کردی رفتی از همان لحظه رفتی و من آزاد شدم پریدم و پرواز را آموختم ...

برای تمام کسانی که پرواز را آموختند...

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/03ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
آیزاک نیوت

آیزاک نیوتن

آیزاک نیوتن
زمینه فعالیت ریاضیات، فیزیک، کیمیاگری،

اخترشناسی، فلسفه طبیعی

تولد ۲۵ دسامبر ۱۶۴۲ (میلادی)
مرگ ۲۰ مارس ۱۷۲۷ (میلادی)


سِر آیزاک نیوتن (۲۵ دسامبر ۱۶۴۲ – ۲۰ مارس ۱۷۲۷) فیزیک‌دان، ریاضی‌دان، فیلسوف و کیمیاگر انگلیسی بوده است . وی در سال ۱۶۸۷ م. شاهکار خود اصول ریاضی فلسفه طبیعی را به نگارش درآورد. در این کتاب او مفهوم گرانش عمومی را مطرح ساخت و با تشریح قوانین حرکت اجسام، علم مکانیک کلاسیک را پایه گذاشت. از دیگر کارهای مهم او بنیان‌گذاری‌ی حسابان(حساب دیفرانسیل و انتگرال) است (ویلهلم گوتفرید لایب نیتز دیگر بنیان‌گذار حسابان بوده است.)

نام نیوتن با انقلاب علمی در اروپا و ارتقاء تئوری خورشید- مرکزی (heliocentrism) پیوند خورده‎ است. او نخستین کسی است که قواعد طبیعی حاکم بر گردشهای زمینی و آسمانی را کشف کرد. وی همچنین توانست برای اثبات قوانین حرکت سیّارات کپلر برهان‎های ریاضی بیابد. در جهت بسط قوانین نامبرده، او این جستار را مطرح کرد که مدار اجرام آسمانی (مانند ستارگان دنباله دار) لزوما بیضوی نیست بلکه می‌تواند هذلولی یا شلجمی نیز باشد. افزون بر اینها، نیوتن پس از آزمایش‎های دقیق دریافت که نور سفید ترکیبی است از تمام رنگ‌های موجود در رنگین‌کمان. او فرضیه موجی هویگنس را دربارهٔ نور رد کرد. از دیدگاه نیوتن نور جریانی از ذرات است که از چشمه‎ی نور به بیرون فرستاده می‎شوند.


 
+ نوشته شده در شنبه 1386/08/26ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
من از ستاره سوختم لبالب از ستاره تب شدم....
سلام به روی مبارک همگی  شرمنده یه مدت نبودم درگیر درس و مدرسه و مشکلات خودم خلاصه حسابی سرم شلوغ بود در هر صورت شرمنده.

ایشالا هر وقت وقت کردم چند تا پست درست حسابی می ذارم .خداحافظ

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/20ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
اشتباه
گاه انسان اشتباهاتی رو انجام می ده که هیچ وقت جبران پذیر نیست و تا مدت ها و شاید هم همیشه غصه ی اونهارو می خوره  اما وقتی می بینه همه چیز گذشته و هیچ راهی نمونده سعی می کنه اما آیا فراموش کردن به این راحتی هاست اینقدر ساده!!!!

وقتی قصر آرزوهات با تلنگری خراب شده و می بینی اونایی که از چشمات بیش تر بهشون اعتماد داشتی اینجوری پشتتو خالی کردن شاید مردن هم باعث از بین رفتن اون خاطرات نشه ...

مردم جدیدا خیلی کثیف شدن خیلی پست خیلی رذل و دورووو و دروغ گوو وای که من چقدر از دروغگوواااا متنفرم!!!!

امیدوارم شما مثله من هیچ وقت به این مشکل برنخورید

موفق باشید

بای

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/15ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
این چه وضعشه؟اخه؟؟؟
آخه این چه دنیایی ما داریم این چه قانون و مقررات شرعی که به کشور ما حاکمه!!!!!!

امیدوارم وبلاگم فیلتر نشه!!!!

هی دم از اسلام اسلام می زنیم یه ذره کارامون مثله مسلمونا نیست!!!!!

همش بغض و کینه ستیزه جویی دروغ دورویی زیرآبتو یه جور همین کشور اسلامی و مسلموناش می زنن که حض کنی!!!!!!

از اینا گذشته

بابا به کی بگیم که این جمهوری اسلامی حداقل برای شهر ما جز بدبختی چیزی نداشت من طرفدار سلطنت نیستم اما وقتی دورو برمو نگاه می کنم هیچ دلیل قانع کننده ای برای برتریش نمی بینم!!! این شهر ما زمان شاه برای خودش عالمی بوده اما حالا با تله خاک یکی شده بعدم یه هشت سال دفاع مقدس و دلاوران گرامی می زنن تنگش مردم عادی بدبخت و خام می کنن!!!!!

اینم به کنار این چه وضع مدیریت باور کن تو این شهر داشته باشیم  مدیر درست وحسابی ۱ یا ۲ نفر. پول مردمو می خورم خونه های ویلایی می سازن ماشینای درست حسابی می خرن ... بعدم عید به عید جدولارو رنگ می زنن دهن همرو می بندن .آها راستی یه چیز جالب این نماینده ها گرامی شنیدن رئیس جمهور دوره دوم سفرهاشو شروع کرده از ترس بازخواست شدن تند تند تند دارن فعالیت می کنن جاده می کشن و... می ترسن بیان دستشون رو شه هاپلی هپو تموم بشه خدا پدر این رئیس جمهور و (البته در این یه مورد) بیامرزه!!

خوب برای این دفعه بسه می ترسم زیاد انتقاد کنم مثله همیشه بجای برطرف کردن مشکلات بیان در دهنمو ببندن(منظورمو می فهمید که فیلترم کنن)

خوب خوش باشید

منتظر نظراتون هستم

خداحافظ

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/12ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
حکایت

پيشگويي

 

منجمي را بر دار آويخته بودند. شخصي به او گفت: «آيا اين را در طالع (سرنوشت) خود ديده بودي؟»

گفت: «بلندي ديده بودم؛ اما نمي‌دانستم كه آن بلندي چوبه‌ي دار است!»

 

 

كدام دزد؟

يك دزد دريايي را نزد اسكندر مقدوني (فاتح ايران) آوردند. اسكندر گفت: «خجالت نمي‌كشي از اين‌كه دزد هستي؟»

 دزد گفت: «حق با شماست. الآن كه يك كشتي دارم، دزد هستم؛ اگر کشتي‌هاي زيادي داشتم، فاتح بودم!»

 

 

نديدن بهتر از ديدن

يك نفر از ابوالضيا كه كور بود پرسيد: «هيچ كار خداوند بيهوده نيست. حكمت خداوند از اين كه تو را كور آفريده چيست؟»

 او گفت: «اين‌كه چشمم به آدمي مثل تو نيفتد!»

 

 

همت بلند

روزي نادرشاه با سيدهاشم خاركن كه از آدم‌هاي خوبِ نجف بود ملاقات كرد. نادر به سيد هاشم گفت: «تو همت بلندي داري كه از دنيا گذشته‌اي.»

 خاركن گفت: «شما بيش‌تر از من همت كرده‌ايد كه از آخرت گذشته‌ايد!‌»

 

 

قيمت پادشاه!

آيت‌الله مدرس، روحاني شجاع و مخالف سر سخت رضاشاه بود. روزي جلوي درشكه‌اي را گرفت و گفت: «چقدر مي‌گيري مرا به (سردار سپه، لقب رضا شاه) برساني؟»

 درشكه‌چي گفت: «يك صنّار» (صنّار، واحد پول قديمي كه ارزش كمي‌ داشت.)

 مدرس از جلوي راه درشكه كنار رفت و گفت: «خودِ سردار سپه يك صنّار نمي‌ارزد؛ حالا يك صنّار بدهم تا به ديدنش بروم؟!»

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/11ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
بی تو امشب
 

يادم آيد، تو به من گفتي: از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن!

آب، آيينه عشق گذران است.

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر، سفر كن!

با تو گفتم: حذر از عشق ندانم .

سفر از پيش تو هرگز نتوانم،

نتوانم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
زندگی زیباست!!!
رخت ها را بکنیم :

آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم.

شب یک دهکده را وزن کنیم ُ خواب یک آهو را .

گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم.

روی قانون چمن پا نگذاریم.

در موستان گره ی ذایقه را باز کنیم.

و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد.

و نگوییم که شب چیز بدی است

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
سرنوشت
سرنوشت را مي خوانم در افكارم


گاه درست ...
و گاه اشتباه....


خطاهايم را مي توانم ببينم ولي نمي توانم عبرت بگيرم


و غبار در راه آنقدر در راه زياد است كه من در
ميان هياهو خود را نيز گم مي كنم


و تو كه در پيچش هاي زمان گاهي خود را به من مي نمايي
من به انتظار آمدنت همه راهها را نيمه كاره
رها كرده ام
به گلباران كردن مقدمت خواهم پرداخت و
طلسم خود را بر گردنت خواهم انداخت
و آن روز من هنگام ترانه خواندن
تنها نخواهم بود
و تو براي هميشه غبار جاده ها را برايم
كنار خواهي زد


و نور ماه اينبار هم بر من مي تابد
و مرا در تراوشات نقره فامش غرق مي سازد
و من يكبار ديگر خسته از
حل معماي زندگي لحظات كم مانند
جواني را
در زير دست و پايم به هدر مي دهم....


و من يك شب ديگر را تا سپيده تنها ترين فانوس
روشنايي بيدار خواهم پيمود
و هيچكس نخواهد فهميد كه چه زيبا ستاره ها
غروب مي كنند
و من چه بينا بر آنها مي نگرم
و يكباره هجوم روز ديگري است كه بر من مي تازد
و من چه تنها به نبرد روشنايي مي روم
و من پر از سكوت روز بعدي را نيز خواهم گذراند
تا به مهتاب شب برسم
تا عمرم را با ورق زدن شب و روز
تاريكي و روشنايي
.فقط پر كرده باشم .....................

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/01ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
خــــــدایا
خــــــدایا
مهربانا!
 
میدانم که تا تو راهی نیست.
 
میدانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد.
 
میدانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است.
 
میدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام من هستی.
 
اما نمیدانم ؟؟؟؟؟؟؟
 
چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشوم؟!!!!
 
دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان.
 
کمکم کن!
 
من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم.
 
                                 تنها تو را...ای مهربانترین مهربانان!
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/01ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
تو همان به که نیندیشی...
تو همان به که نیندیشی

به من و درد روان سوزم

که من از درد نیاسایم

که من از شعله نیفروزم!

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
باور نمی کنم...
نه این قرارمون نبود   تو بی خبر بری

من خسته شم که تو بی هم سفر بری

نه این قرارمون نبود

من رنگ شب بشم ،تو سر سپرده شی من جون به لب بشم

باور نمی کنم این تو خود تویی این تو که از خودش بی خود شده تو یی

باور نمی کنم عشق منی هنوز گاهی به قلب من سر می زنی هنوز

وقتی زندونی تو هوس مثله بروازی تو قفس

این رسم همراهی نشد ای هم نفس

وقتی قلبت از من جداست سرگردونه بی هم صداست

انگار دستت با دست من نا آشناست

باور نمی کنم این تو خود تویی این تو که از خودش بی خود شده تو یی

باور نمی کنم عشق منی هنوز گاهی به قلب من سر می زنی هنوز

*****

باور نمی کنم عشق منی هنوز گاهی به قلب من سر می زنی هنوز

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط نیلوفر |